یک کودک همیشه می تواند سه چیز را به یک بزرگ سال بیاموزد :
بی هیچ دلیلی شاد بودن
همیشه با چیزی سرگرم بودن
و اینکه چگونه تمام خواسته هایش را با تمام نیرو مطالبه کند .
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط دختربلا
|
می خواهم ریزش باران را روی صورتم احساس کنم , می خواهم به هر کسی که از من
خوشش آمد لبخند بزنم,
می خواهم هرکس مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد ,قبول کنم ,می خواهم مادرم را ببوسم , به
او بگویم دوستش
دارم ,بر دامنش گریه کنم واز بروز احساساتم شرمگین نشوم ,چون تمام این احساسات در من
وجود داشتند در حالی که همیشه آن را پنهان میکردم ...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط دختربلا
|
خداوند دعای کسانی را که می خواهند نفرت را از خود دور کنند
مستجاب میکند
او صدای کسانی را که می خواهند از عشق بگریزند نمیشنود.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط دختربلا
|
نمایی از برج میلاد تهران
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:36  توسط دختربلا
|
بابای گلم روزت مبارک
این روزو به همه ی مردا و نا مردا
تبریک میگم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:12  توسط دختربلا
|
این نظر منه ,نظری که فقط یکی از همکلاسیهام
باهاش موافقه...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:23  توسط دختربلا
|
_چی کار میکنی دختر؟
_هیچی دارم توی وب هایی که برام گذاشتن نظر میدم .
_حالا چی مینویسی؟
_هیچی می نویسم خیلی خوب بود شما عالی نوشتین .
_عالی بود بده بخونمش چیه/
_نمی دونم چی بود فقط می خوام یه نظری گذاشته باشم تا بازم سراغ وبم بیان .
_خره خوب چرا این کارو می کنی بخونش!
_ول کن بابا .....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:15  توسط دختربلا
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:13  توسط دختربلا
|
پارسال امتحان ورودی به مهد (دانشگاه) داشتم .چقدر مامان بابام استرس
داشتن . و من که با روحیه عالی رفتم به جنگ باقی نی نی ها هیچ ترسی
نداشتم. الان یه ساله توی مهد هستم یه عالمه نی نی اونجاس که باهم
شعر میخونن,بازی میکنن وگاهی با هم دعوا میکنن...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:5  توسط دختربلا
|
او راضی بود. برای هیچ چیز نمی جنگید, ودر نتیجه رشد نکرد .فقط
به دنبال حقوق آخر ماهش بود .به خود آموخته بود که به مردها به
میزان معینی نزدیک شود ,نه کمتر ونه بیشتر.
هنگامی که به آنچه که در زندگی می خواست دست یافت به این نتیجه
رسید که زندگی اش هیچ مفهومی نداردچراکه روزها برایش مثل هم
شده بود و او تصمیم گرفت بمیرد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:24  توسط دختربلا
|